نفسم تنگ شده
دستم از تاب و توان افتاده
چشم ها را بسته
شعر بی قافیه ای خواهم گفت
شعرم آهنگ عجیبی دارد
قصد رفتن ،
به دل کوه و بیابان دارد
شاید آنجا رسد وداد زند
یا که باز هم صبوری بکند
شعر من عریان است
عجب این جرم چرا سنگین است؟
قلمت بشکند و....
قافیه گم شودو....
چه کتابی شود این.....
دلم را شانه میزنم
موج گیسوانش
با خاطراتم قدم میزنند
دودلم !
قدم بزنم یا فقط نظاره کنم
قدم که میزنم
بند دلم به آبی میرود
میمانم
و مرورش میکنم
عجب دریایی است!
به دیدارم بیا هر شب
در این تنهایی تنها و تاریک خدا مانند
دلم تنگ است
بیا ای روشن ای روشنتر از لبخند
شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهی ها
دلم تنگ است